X
تبلیغات
رایتل
.:: بــنــگــــر یــ ::.
سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390

 

 

زن با برکه ى که بر چهره ى  خود بسته است گویى مى خواهد مشقت چهره را از دید من و شما پنهان کند ، غافل از اینکه مشقت تنها بر چهره نقش نمى بندد بلکه بند بند وجود زن را در بر مى گیرد ، او نمى داند که حزن و اندوه زیر این برکه براى همیشه پنهان نخواهد ماند .  

 

بـه او نزدیکتر مى شوم ، او مى فهمد که هدف من از این نزدیکى خرید از بساط پهن شده ى او نیست ! من هم هدفم همین بود ! هدف من با او صحبت کردن بود ...هر چند که حس کردم اضطرابى در سینه اش تلنبار شده و همین اضطراب باعث شده بود که بى حوصله و تندخو و گاهى با من و با دیگرانى که به سر بساط او مى آمدند بد رفتار کند . او خیلى خسته است. از این کار راضى نیست ، مى گفت براى یک زن و یک مادر این شغل مناسبى به نظر نمى آید ، حق هم داشت در این مکان باید در کنار انسان هاى که داراى اخلاق مختلف هستند کار کند و با خریداران متفاوت فکر از کهن فکر تا نوین فکر نیز روبه رو شود . ! او حق داشت براى یک زن نشستن در این اماکن و روبه رو شدن با عقلهاى متفاوت هیچ نمى تواند باشد به جز مجبورى ، و مجبور بودن انسان را به هر کارى که در آن درآمد حلال باشد مى کشاند .!   

 

 

هر چند از این شغل راضى نبود ، هر چند از آمد و رفت برخى از مردان لاابالى که حقیرانه به زن مى نگرند سخن ها داشت ، هر چند که از کهن فکرى برخى مردان این جامعه که حقیرانه به زنان مى نگرند راضى نبود ،  هر چند که او با وجود دارا بودن همسرى که چشم دوخته است به کار این زن خشم و نفرت داشت ، اما باز براى اینکه ثابت کند هر زن دستفروش یک موجود ضعیف و کثیف نیست با تمام زنانگى خود در برار حماقت کهن فکران ایستادگى مى کند .  او سن وسالى نداشت ... شاید هم به واقعیت نمی دانست که چند ساله است. ولی از ظاهرش و طرز گفتارش به نظر می رسید که برخورد با اینگونه افراد باعث شده که بتواند در مقابل هر نوع ظلم ایستادگى کند و تحت هر فشارى که باشد نجیب باشد .   

 

به همین فکر مى کردم ...که رنج و درد ، ناتوانى و مجبوریت اینها کافى نیست ، کافى نیست عرق تابستان سوزان گلاویز بدنشان شده، کافى نیست دستهاى نازک و نرم اینها به دستهایى شکافیده و سفت تبدیل شده ، کافى نیست که گرما و گرد و غبار چهره ى زیبا و جوان اینها را کریه کرده ، کافى نیست آن دردى که از ابتداى ستون فقرات تا انتهاى ستون هر زمان تیر مى کشد و باعث شده از فرط درد نه خواب بمانند و نه بیدار ، کافى نیست با بانک اذان راهى مى شوند در دل معابر و خیابانها و بازار براى کسب چند ریالی حلال.! کافى نیست عدم حمایت آنها ، کافى نیست جمع و جور کردن آنها از محل ارزتزاق ، همه اینها چرا باید کافى نباشد .   

 

حرف کمى نیست ...و واقعیتى تلخ تر از این نیست وقتى زن با دارا بودن کسانى که مرد خطابشان مى کنیم ، براى او نیز مجبور باشد این همه درد را تحمل کند و مرد حق الزحمه ى زن را بدهد به دست دود لعنتى که حتى نفس کشیدن در این هوا نیز براى رفع خستهگى زن طاقت فرسا نباشد .! واقعا طاقت فرسا نیست که دردى به آنها تحمیل شود از سوى برخى از مریض فکران ، و مردان کهن فکرى که نه براى هدف خرید از بساط این زنان در آنجا یافته مى شوند بلکه براى به کثافت کشیدن دامن این قشر زحمتکش !  

 

         

 

باز در همین باره فکر مى کردم ... اینها چیزهایی هستند که آسان نمی‌گذرند ، هر کجا که باشند بر روى دامن زن مى نشینند ، زن فقط محو تماشاى آنها مى شود و این تماشا مى شود زندگی زن . زن ها همیشه مات زندگی اند ، اخم مى کنند ، مى خندند ، حرف مى زنند ، سکوت مى کنند ، ناله و فریاد مى کشند . در اوج فریاد و ناله باز به نقطه اى خیره مى مانند . زن ها دوباره دست مى کشند بر دامن شان مى خواهند با این دست کشیدن غبار دیده یا نادیده را پاک کنند . سر مى جنباند ، آهى از اعماق دل مى کشد ، آهى با حسرت و اندوه و با کمال غریبى از اعماق قلبشان بیرون مى آید . این بار سعى مى کنند از خیره گی فرار کنند ، دستى تکان مى دهد ، دامن شان دوباره از غبار پاک مى شود ، این بار با همت تر اند ، نظم را براى آشفتگی زندگی به ارمغان مى آورند ، سعى مى کنند زنجیره وار همه ى آن آشوب زندگی را با دستمال نظم تمیز کنند . هر قدر که سعى در تمیز کردن باشند باز مى بینند که دوباره همه چیز را به خودشان کشیده اند ، کثافت هاى جهان را بر دامن خود کشیده اند .    

 

باورم شده که هیچ چیز این‌جا برای یک زن سهل و  آسان نیست . کاش هیچ زنى نبود ... نمی دانم که حقیقت را می گویم یا نه ...اما واقعا کاش هیچ زنى نبود در این جهانى که هنوز  این نوع از بشر با این نوع تفکر کهن و دید ناعادلانه و غیر منصفانه به در آمد اقتصادى زنان و مهم تر از همه به خودِ زن این چنین نگاهى فارغ از عدالت اجتماعى و جنسیتى و فارغ از مساوات و حقیرانه نسبت به یک زن دارند، و حضور زن به عنوان دستفروش آن هم در معابر و خیابانها و بازار نگرش مردان را نسبت به زنان حقیر کرده است ، باز مى گویم کاش در این جهان هیچ زنى نبود ،  که نگاه و نگرش مردان بانوان را حقیرانه تر از آن چیزی که در گذشته بوده اند جلوه داده و مورد آزار و اذیت خویش قرار دهند. 

 

نمى دانم ...آیا این زن و صدها امثال این زن ، مى توانند امیدى داشته باشند به بهتر بودن نگاه جوامع در رده ى اول به زن دستفروش و در رده ى دوم به درآمد اقتصادی زنان ، مى توانند امیدى داشته باشند به نگاهى برابر و مساوی و توأم با عدالت اجتماعی برای زنان فارغ از هر گونه نگاه جنسیتی !  آیا حمایت های ویژه نصیبشان مى شود ؟!

 

 

 

 

پ.ن: زنان دستفروش پنجشنبه بازار شهر مینو(میناب) . عکسها از منصور وحدانى با تشکر فراوان .  

 

 

 

 

یادداشت ها
   @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number