X
تبلیغات
رایتل
.:: بــنــگــــر یــ ::.
جمعه 19 شهریور‌ماه سال 1389

 

 

 

دلم یک لحظه فرار می خواهد ٬ فرار از از روزهای تقویم امسال ٬ این عددهایی که پشت هم ردیف شده اند؛ هر روز٬هر ماه٬ پیام آور یک نوع درد٬ بیماری٬ بیمارستان٬اشک٬تنهایی٬ دوری٬ ناخوشی٬ و بهمراه مقدار کمی تبسم تلخ که باید نقش می بست بر چشمها و لبهای خشکیده . دلم فرار می خواهد تا لحظه ای از این عددهایی که زخمه زده اند به جانم٬ به زندگی ام و به روزهایی که نگذاشته اند بخندم بدون هیچ دغدغه ٬ بدون هیچ درد٬ بدون بیمارستان٬ بدون اشک و حتی بدون مشغولیات این زندگی لعنتی .    

 

وقتی به عددهای این تقویم نگاه می کنم ، آنقدر از جای خوش کردن این عددها بر روی کاغذها حسرت می خورم ٬ اگر می توانستم این عددهایی که پشت هم ردیف شده‏اند و تکرار، تکرار، تکرار شده‏اند، تکرار درد بوده‏اند برای من همه را یکجا با هم می سوزاندم . دل من را به آشوب انداخته اند ٬ اح متنفرم از بوی ناخوشایند این عددها ٬ متصل روی بد زندگی را نشانم داده‏اند، به ریشخند گرفته‏اند مرا، عذابم داده‏اند. گره پشت گره انداخته‏اند، گره‏هایی کور؛ این عددهای شوم که مثل دودی پیچیده‏اند در همه چیز من . میخ‏کوبم می‏کنند، به زمین می‏زنندم، توی سرم عین بادگردها دور می زنند . انگار که برق اشک‏هایم به شوق‏شان بیاورد. و مگر این چشم‏ها چقدر طاقت دارند؟ مگر این دل چقدر تحمل می کند ؟

 

....تنها .....می توانم بگویم از بین عددهای تقویم امسال این سی روز گذشته را تا امشب؛ چشم ها و قلبم ٬ ذهنم و روحم آرامش و اطمینان خاطر محضی به خود گرفته است که اینچنین بود که : 

وقتی برای فرار از همه این زخمه ها ساعتهای پی در پی با تنها مالک عرش این جهان در طول ماه فضیل رمضان پچ پچ های ذهن که از دل بر می خاست را یواش یواش زمزمه می کردم که مبادا کسی این پچ پچ های من را بجز خالق بشنود ....آرامش به شدت عجیبی را احساس می کردم . مهمان ما بود یک ماه مهمان بود هر چه داشتم در قلب و ذهن بر سفره سفید دستهایم گذاشتم و با نهایت خلوص تقدیمش کردم که لعلی و عسی از من بپذیرد الهی آمین . کلمه ی لیالی العظمی بحدی عظیم است که عظمت آن را فقط و فقط با تقرب به خدا می توان احساس کرد. (برای تو دوست شبانه ی من  لیالی العظمی کجاش استعدادی بود! )  

 

امشب بی بی (مادر بزرگ) را با یک شعف و شوری که چندان برابر از سالهای پیش بیشتر شده است می بینم که تا نهایت سعی و تلاش برای خوش آیند من با ترفندهای بی بی وارانه اش می خندد تا من از خوش آیند بودنش بخندم ٬ هی و هی با هر تدارکاتی که مد نظر قرار داه است که تا چند ساعت آینده به مناسبت حلول عید فطر سعید که در خانه بی بی قرار است شادی عید فطر را با حضور بچه ها و نوه هایش جشن بگیرد ...می خواهد من را از همه عددهای تقویم امسال از اولین تاریخ تا امروز بنحوی فراری دهد و ذهن و دل من را به سوی شادی این مناسبت سعید سوق دهد . 

 

می گویم شاید بوی عید فطر سعید جایگزین بوی تعفن و التهاب چندین گانه ی من شود...سعی می کنم اگر هم که شده بخاطر مم گپو (مادر بزرگ) شادی و هیجان عید فطر سعید را با تبسمی شیرین نه تلخ جایگزین ریشخندهای عددهای متعفن تقویم امسال بکنم . شاید دوباره محسوس کنم ظرافت آن دستهایی که بر چهره بنگری کشیده می شد و این چهره را از شادی براق می کرد !!!! شاید مگر نه مم گپو ...! (نمی دانم چه را زیر لب زمزمه می کنی مم گپو ...) 

  

 

بوی عید می آید ... 

عبادات همه مسلمانان جهان قبول درگاه حق ... 

عیدتان مبارک و ایامتان سرشار از شادی و عافیت . 

 

 

 

  

 

پ.ن: گاه اگر تلخ نوشتم ...تلخی بنگری را بر من ببخشایید.

 

 

 

 

 

 

یادداشت ها
   @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number