X
تبلیغات
رایتل
.:: بــنــگــــر یــ ::.
دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1388

 

 

 

بى مقدمه مى نویسم ٬ زیرا بی مقدمه صداى خش خش برخاسته از حنجره زخمی و سوختهء خسرو شکیبایى را شنیدم که جانانه متن شعر سید على صالحى را با قدرت و روح فوق العاده زیبا و با احساس زخمى و سوخته دکلمه کرده است ....و روحش شاد . 

 

سلام ، 

 

سلام !حال همه ما خوب است
ملالی نیست ... 

جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !


تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه

حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ،  

حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !


دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید

 

 

  

 

۱- 

خوب، من هم مى گویم ملالى نیست در بین دلتنگى هایى که رنگ و عطر و طعم دارند ، و دردهایى که هر کدام یک رنگ خاصى دارند که با دیدن هر کدام از این رنگها در هر زمان و مکانى همواره دردى در تن و روحم مى دود که این دردها از حیث جنس و میزان ، معیار و سنجش ، تاریخ میلاد و انتهاء متمایزند .   

 

-2

بارها به شوخى مرا حساس مى خوانى ، دیگر شوخى هاى تو را مافوق جدى مى دانم . به خودِ کلمه حساس حساسیت پیدا کرده ام مرا به دور دورها مى برد که اگر حساسیتى هم بوده آنقدر سعى کرده ام مخفى اش نگه دارم که رشته هاى حساسیت به کسى اصابت نکند و در عزلت و سکوت خود غوطه ور شده ام تامبادا دوست و نزدیک از من رنجیده شوند . پس عزلت و سکوت من ٬ گاه گاه گم و گور شدن و غوطه ور شدن در عزلتم آزارى را براى کسى بهمراه نداشته است . فکر کنم تا اینجا را درست آمده باشم .  

 

-3

تو سخت در اشتباهى,زیرا که عیار رفتارى و میزان سنجش هر کسی پیوسته در حال تغییر و تحول است اما متاسفانه ما همیشه عادت داریم از فرد همان سنجش سابق را در ذهن ذخیره کنیم و هرگز راضى نیستیم به وفق تغییر و تحول آدمى این ذهنیت را تغییر دهیم .!  

 

-4

شعار دادن را بى نهایت متنفرم .! اما من آدمى هستم که هرگز خرداد، تیر ، آبان،  آذر ، بهمن و اسفند ماه را نمى توانم فراموش کنم ، چه برسد به ماههاى دیگر سال! . فراموش نمى کنم عدم حمایت از کشاورزان و زمین راکد پیرمرد کشاورز روستایی ، دست و پاهاى زخمى و تاول زده زنان چترباز را ، دستهاى کوچکى که بجای قلم آجر را حمل می کنند، شبهاى سرد و سوزان بى رحم زمستان و خوابیدن بى خانمان بر روى لایه های کارتن هاى سرد ، باریدن باران و نداشتن سرپناه و سقفى محکم . فراموش نمى کنم دست فروشان آواره ، فراموش نمى کنم حقوق ضایع شدهء زنان کهره فروش بازارهاى شهرم که عرق جبین آنها در هر دو فصل این استان همچنان جاریست . روشنایى هاى بعضى از محله هاى شهرم و سوت و کور بودن آن سوى محله ها، جاده هاى خاکى و مردمان خاکى محله هاى قدیمى شهرم ، قصه هاى تألیف نشده و به پایان نرسیدهء دخترکان گل فروش که هرآن نامردى با چشم ناپاک بجاى چاره اندیشى قصد به چاه افکندن آنها را دارند . فراموش نمى کنم حقوق ضایع شدهء زنان و از اینکه زنان نمى خواهند بدانند حقوقشان چیست و اگر هم مى دانند حق دست یابى به آن را ندارند . آه ، فرسنگها راه تا مرکز استان سرزمینى وجود دارد که نفس آدمیت در آن محبوس است ٬ بوى محرومیت آن تا فرسنگها راه فضاى استان و کشور را آغشته کرده است اما مى گویند زندگى جاریست حیف که جاریست اما بى رمق و بى رونق  . فراموش نمى کنم گریه هایى که هرگز شعر نمى شوند ، تاکسى هاى شهر ، سیگار ، و بنزین ، عکس، روزنامه ها ، افعال ماضى و استمرارى ، وبلاگ، دعوا ، سایت ، سایه ها ، تکدى گرایى ، مهاجران برونى و درونى ، موش هاى ساحل دریا ، اتوبوس هاى دریایى و ناامنیت بودنها را ، هواپیماها و پروازهایى که دلهره و دل شوره بهمراه دارند ، غزل هاى شاعران که عین بطرى تو خالى روانه موجهاى دریا شده اند ، نقش و نگار هر سالهء فرش خاکى هرمز ،روزنوشت ها . پس هرگز نمى توانم نگران نباشم ٬ هرگز نمی توانم بی تفاوت گذر کنم و فراموش کنم این همه اندوه و قصه هایى که به آخر نمى رسند .  

 

-5

بگذار بگویم٬ من هم شبیه همین آدمها زندگى مى کنم شاید روش و نگارش ما متفاوت باشد اما در کل یک دغدغهء مشترک ما را احاطه کرده است . یقین دارم تو کاملا از دغدغه هاى شخصى زندگی من هیچ مطلع نیستى ٬ از راه کارهاى من مطلقا بى خبرى که اینچنین مرا در یک جمله کوتاه خلاصه کردى. من دنیا را هرگز نتوانستم عوض کنم و حتى دنیا نیز نتوانست مرا عوض کند . دوست من ٬ درد همان است اما با رنگهاى متفاوت !. 

 

باز بدون مقدمه تراشى شعر سید على صالحى و دکلمه شکیبایى درد را به رنگ مبدل مى کند!  

 

واقعا سلام ....!   

 

یادت نرود
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !دیگر سفارشی نیست
تنها ، جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان
خانه می آیند.

نامه ام باید کوتاه باشد ، ساده باشد ، بى حرفى از ابهام و آینه ،
از نو برایت مى نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن !! 

 

 

پ.ن: شب یلداتون مبارک و امیدوارم تاریکی و کدورت به هیچ وجه راهی در زندگی شما نداشته باشد . از دیدن رنگهای قرمز امشب خیلی لذت می برم .  هندوانه و انار ...متاسفانه جایی که من هستم از این دو چیز خبری نیست ! .

پ.ن: نقاشی از مریم هاشمی    

 

 

 

یادداشت ها
   @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number